-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 مردادماه سال 1387 13:17
من تو را میشناسم با روسری ابری ودست هایی که آفتابند من میدانم که پرندگان در هوای تو مؤمن میشوند و آخرین شب از تو می درخشد من تو را می شناسم روسری بردار! دست هایم در طلبند و خدا در انتظار ... از دریچه بوی داس گل های پرده را آشفته میکند روسری بردار... من کنار آویشن ایستادم با دو شمع در دستم و دو ماه در پیشانیم بیا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1387 20:41
ازخواب پا شدند تفنگ و پرنده و... کم کم رها شدند تفنگ و پرنده و.... پشت سکوت ساکت مرد شکارچی تک تک صدا شدند تفنگ و پرنده و... این چندمین گلوله این چندمین خطا کفر خدا شدند تفنگ و پرنده و... امروز سیر سیر نشستند و گپ زدند تا آشنا شدند تفنگ و پرنده و... با آخرین گلوله ی داغ شکارچی از هم جدا شدند تفنگ و پرنده و... با آخرین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1387 20:04
شاید برای گفتن این راز مگوی برای هر چه که مال من نیست برای تو برای جوراب های آن آدم برفی که عطسه بلد نبود تا صبر بیاورد... شاید دیر است... من هیچگاه نخواستم پشت این ایستگاه گریه کنم و به انتظار آن هیچ کس شاعر شوم من از پرچین ها میترسم و خرچنگ ها وقتی کسی نباشد وتاریک باشد اتاقم و تاریک باشد سرم من از شب می ترسم یکی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1387 15:40
از همه ی بعداز ظهر ها سلام میکنم و می گویم که من آمده ام که بمانم.. اگر مرا باد برد به حساب خودم نگذارید من پسر عموی آخرین برگم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1387 15:33
سلام درکنار همه ی این حرف های قدیمی تر از توکاهای مرده کسی ایستاده که یک روز دلش را باد برد و کسی نفهمید چرا من سنگ شدم؟ درست پشت همین حرف زنی تمام نقطه های مرا در خورجین اش نگاه می دارد و هی میگوید آخرین .... شاید نمی داند که مرگ نقطه ندارد. .