شاید برای گفتن این راز مگوی برای هر چه که مال من نیست برای تو برای جوراب های آن آدم برفی که عطسه بلد نبود تا صبر بیاورد... شاید دیر است... من هیچگاه نخواستم پشت این ایستگاه گریه کنم و به انتظار آن هیچ کس شاعر شوم من از پرچین ها میترسم و خرچنگ ها وقتی کسی نباشد وتاریک باشد اتاقم و تاریک باشد سرم من از شب می ترسم یکی بیاید و گریه های مادرم را ضبط کند برای روزی که بی آفتاب و ابر است و از سنگ مزارم صد سال می گذرد
م.خاتمی
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1387 ساعت 08:04 ب.ظ